ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
105
قصص الانبياء ( فارسى )
شما را با لباس وى كار نيست كه حصاريست نه زندانى . و در قصّه آمده است كه زليخا بفرمود تا زندان را به گچ كردند ، و پاك كردند ، و تخت بنهادند ، و فرشها بگسترانيدند و بويهاء خوش بكردند . يوسف اندر آمد و بر تخت بنشست . و در آن روزگار ملك وليد بن ريّان بود ، بر دو غلام خويش خشم گرفت ، و هر دو با خرد و جاه بودند ، و بفرمود تا ايشان را بزندان كردند ، يكى مطبخ سالار بود و يكش شرابدار . قوله تعالى : وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ . « 1 » چون بزندان درآمدند يوسف را و آن جمال و خرد او را بديدند ايشان را عجب آمد ، پيش بنشستند و آن خدمت و عبادت او مىديدند و هر كسى قصهء خويش پيش او املى كردند . چون روزى چند شد ، يك شب بخواب ديدند . يكى از ايشان ديد كه بر سر سبدى نان داردى و مرغان همى ربايندى . و ديگر چنان ديد كه انگور مىافشردى . ديگر روز هر يكى اين خوابها با يكديگر بازگفتند و پيش يوسف آمدند و از وى بپرسيدند . گفت يك ساعت درنگ كنيد تا آنگاه كه جواب دهم . و در قصّه چنين آمده است كه چون يوسف بديد كه اين هر دو جوان خردمنداناند ، خواست كه ايشان را با سلام دعوت كند . مهلت خواست در تعبير خواب گزاردن ، تا مگر اسلام يابند . آنگاه گفت مرا اين خداى آموخته است . ايشان گفتند كدام خدا است ؟ يوسف گفت ، اللّه . ايشان گفتند پس اين بتان چهاند ؟ گفت ايشان هيچ نهاند ، و خدايى را نشايند . ايشان گفتند كه كدام دين دارى ؟ گفت بر دين پدران من . گفتند پدرانت كياناند ؟
--> ( 1 ) - يوسف 36